لبخند

لبخند بزنید زندگی زیباست

عاشقت هستم وقتی كه عاشقت نيستم !


تو را دوست نمی دارم و دارم
تو را دوست می دارم و ندارم
چندان که هر باشنده ای
آمیزه ای است از هر دو سو …

تا آرامش را حتی
نیمه سردی است
و هر واژه را سکوتی…

تو را دوست می دارم
چرا که این آغاز عشق توست
آغازی به بی نهایتی که پایانش نیست
و دوستت نمی دارم
زان رو که جاودانه ای…

عشق من دو گونه زیست می کند:
عاشقت هستم وقتی که عاشقت نیستم
و تو را دوست می دارم وقتی که دوستت نمی دارم…

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1391ساعت 11:47  توسط ناهید نوری  | 

Colorful Umbrellas...

color ful umbrellas

خدا جون اینجا رو می گفتم هااا...

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1391ساعت 22:2  توسط ناهید نوری  | 

خدایا...

سلام خدا جون...

می دونم تو هم دلت نمی خواست که اینجوری بشه ولی انگار مجبور بودی...

یک ساعت پیش یادته ازت چی خواستم؟ ازت خواستم که زندگی کنم...

من واقعا می خوام زندگی کنم طعم یه زندگیه سخت ولی شیرینو بچشم...

 می خوام عاشق شم میخوام زجری که آدمای عاشق واسه دیدن معشوقشون می کشن و  بکشم و بدونم که بالاخره میاد و اونم میگه که چقد دوستم داره...

 میخوام دنیارو بگردم... برج ایفل و موزه ی لوور فرانسه رو ببینم. تو ونیز ایتالیا با کشتی یه توری بندازم...

می خوام همون جایی که پره از چترای رنگارنگ که بالا سرمون میزارن واسه اینکه سایه بیفته بشینم و سفارش شیر کاکائوی داغ و کیک شکلاتی بدم...

می خوام انقد از این دنیا لذت ببرم که تو هم خوشحال شی...

می خوام...

می خوام...

می خوام...

پس بذار زندگی کنم. صدامو می شونی...؟؟؟ یه بار دیگه با صدای بلند می گم:

خدا جون من می خوام زندگی کنم با همه ی خوبیا و بدیای این دنیا...

یادت نرهه هااااا...

امضاء: ناهید نوری

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1391ساعت 20:23  توسط ناهید نوری  | 

حس تلخ...

زلزله...

با شنیدن اسمش مو به تنه آدم سیخ می شه چه برسه به وقتی که بیاد...

دلش برا بازی با ما تنگ شده ولی یادش رفته که اینجا خیلی وقته که همه با هم بازی می کنن و بازی کردن و خوب بلدن...

ولی زلزله بازیه تو بازیه زیاد آرومی نیست یکمی خشنه... بچه ها و مریضارو اذیت می کنه... اونا که نمی تونن وقتی تو دنبالشون می کنی بدو ان... زود خسته می شن...

زلزله جون می شه خواهش کنم الان نیای...؟؟؟ میخوایم بازیای جدید یاد بگیریم...

الان وقتش نیست...

تمومش کن لطفا... خسته ایم...

امضاء: ناهید نوری

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1391ساعت 14:3  توسط ناهید نوری  | 

دوستت می دارم ...

حکایت بارانی بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم .

 

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه و راه ها تاختن

 

بی تاب و بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ پسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

 

چون خونی در دل

که همواره

فراموش می شود .

 

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من

دوستت می دارم .

 

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1391ساعت 1:22  توسط ناهید نوری  | 

شمس لنگرودی

سر مي روم از خويش


از گوشه گوشه فرو مي ريزم


و عطر تو


رسوايم مي كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1391ساعت 1:13  توسط ناهید نوری  | 

دلگرمی ها...

دوستی که شما را درک می کند شما را می سازد (رومن رولان)

ادم ها فقط در یک چیز مشترک اند:متفاوت بودن (رابرت زند)

تو شروع کن و کار خودش تمام خواهد شد (گوته)

اگر می خواهی برای حال و اینده مفید باشی از گذشته درس بگیر (ناپلئون)

دو چیز اندوه را از بین می برد یکی دیدار دوستان و دیگر سخن دانایان و عالمان (ارسطو)

اگر از انسان ارزو و خواب گرفته شود بیچاره ترین موجود روی زمین است (کانت)

اینده از ان کسانی است که به استقبالش می روند (فردریش نیچه)

احترام به خویشتن بالاترین نعمت است (البرت کامر)

اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت ارند بهتر که سخن گویی تا دیگران خاموشت کنند (سقراط)

نزدیک ترین چیز ها مرگ و دور ترین چیز ها ارزو است (سقراط)

برای پرش های بلند گاهی لازم است چند قدم به عقب رویم (ارد بزرگ)

گاهی تنهایی توانایی به بار می اورد (ارد بزرگ)

در هر سرنوشتی راز و اندیشه ای نهفته است (ارد بزرگ)

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1390ساعت 12:3  توسط ناهید نوری  | 

برف!

برف می باره... آروم آروم می باره

سفید و تمیز!

می دونی چرا نوشتم سفید؟؟؟!

چون گوله گوله می ریزه و همه جا رو سفید می کنه...

و چرا نوشتم تمیز...!!! چون مثل این می مونه که می خوای روی زشتی و بدی رو با یه لایه ی سفید بپوشونی و خوب و تمیز نشونش بدی...!!!

هر کدوم از این گوله ها می شینه روی یکی از این بدیا...

و بعد می بینی که تو چند ساعت همه جا پر از خوبی شد!

یه گوله برف = خوبی...!!!

یه گوله برف = خوبی...!!!

یه گوله برف = خوبی...!!!

یه گوله برف = خوبی...!!!

یه گوله برف = خوبی...!!!

یه گوله برف = خوبی...!!!

بازیه تلخیه نه...!!!!

امضاء: ناهید نوری

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 18:57  توسط ناهید نوری  | 

تو بخند...

وقتی که آدما محبتتو وظیفه تلقی می کنند تو بخند...

 وقتی دیگران خیلی ساده شخصیتتو له می کنن تو بخند...

وقتی دانشجوهایی که تازه درسشون تموم شده و به امید کار می رن دنبال کار و اگه جلوه و زیبایی و زبون چرب نداشته باشن و نتونن طرفو خر کنن و یا بند پ نداشته باشن و باید انقد الاف بمونن تا یکی دلش به حالشون بسوزه و شاید یه کاری تو آبدارخونه بتونه براشون دست و پا کنه تو بخند...

وقتی می بینی که مردم چقدر راحت حق رو ناحق می کنند تو بخند...

وقتی میبینی جوونایی که عقاید بزرگتراشونو به مسخره می گیرنو خیلی راحت توهین می کنن و میگن شما نمی فهمین و قدیمی شدین تو بخند...

وقتی بچه های گل فروشی که تو خیابون به خاطر اینکه نتونستن گلاشونو بفروشن دست به دزدی می زنن که کتک نخورن و یا دست خالی نباشن تو بخند...

وقتی مادری که به خاطر پر کردن شکم بچه هاش می ره تو خونه ی هر کس و ناکسی کلفتی می کنه تا شاید بچه های اهل باشن و بتونن فردا تو پیری دست مادرشونو بگیرن و آیندشون مثل خودش نباشه تو بخند...

وقتی جوونا به خاطر عقب ماندگی و بی سوادی و کمبود محبت خیلی راحت چاقو تو شکم همدیگه می کنن و منتظر حکم اعدام خود می شن تو بخند..

وقتی جوونایی که به خاطر خرج سنگین زندگیو بی اعتمادیو و هزار دلیل دیگه تن به ازدواج نمی دن و برا ارضا کردن نیاز جنسی شون هم آغوش هر کسی می شن تو بخند...

وقتی آدمای پولداری که خدا می دونه ارث باباشون بوده یا با هزار پدر سوختگی پولدار شدن و یادشون می ره خودشون کی بودن و به زیر دستاشون از بالا نگاه می کنن و هر وقت دلشون خواست نگهشون می دارن هر وقتم به مزاج محترمشون سازگار نبود با تیپا مثل یه حیوون می ندازنشون تو کوچه و حتی ذره ای به فکر آواره شدنشونو گرسنه موندنشون نیستن تو بخند...

 وقتی دختر پسرایی که به خاطر کمبود محبت خودشون غرق هزار جور قرص و سرنگو... می کنن و جنازشون از تو خرابه ها و آشغالا پیدا می شه تو بخند...

وقتی پدر معتادی که به خاطر درآوردن خرج موادش دختر ۱۲-۱۳ سالشو می فروشه به یکی پست تر از خودش تو بخند...

وقتی زن و مردی که به خاطر کنترل نکردن خودشون یه بچه رو وارد این دنیا می کنن و بعد تازه چشم باز می کنن و می بینن که چه گندی زدن و چاره ای جز این ندارن که بچه رو کنار جوب یا دم در خونه ی ثروتمندی بزارن تو بخند...

وقتی...

وقتی...

وقتی....................... تو بخند...

امضاء: ناهید نوری

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1390ساعت 21:37  توسط ناهید نوری  | 

مهربونم.

هول و هوش سه بود، دلم بسی تنگ...
بارون نم نم می یومد،سرد بود.
سوار اتوبوس شدم، حرکت کرد. بیرون و نگاه می کردم، ذهنم پر بود از علامت سوالایی که هنوز جوابی براشون نداشتم. شایدم جرات جواب دادن رو نداشتم... نمی دونم!!!
اتوبوس می رفت و من همچنان خیره به آدمای بیرون و غرق در افکارم بودم...
رسیم، تو ایستگاه پیاده شدم.
نقل های ریز ریز بارون رفته رفته شدیدتر می شد، دلم برا زیر بارون راه رفتن و خیس شدن تنگ شده بود... حسابی خیس شدم...
همه تندتند قدم برمیداشتن، ترس از خیس شدن وادارشون کرده بود که هر کدوم دنبال سقفی برا خیس نشدن باشن، شاید بارونو دوست داشتن ولی نمی خواستن خیس شن!!!
من همچنان قدم می ذاشتم، گاهی تند تند، گاهی آروم آروم... دوست داشتم بالا رو نگاه کنم و به خدا دست تکون بدم و بگم خوب خیسمون کردیااا، یکی طلبت... ولی نقل ها نمی زاشتن سرم و بگیرم بالا...
خوشحال بودم، آب از رو بینیم می چکید پایین و من تماشاش می کردم، چکه چکه چکه...
رسیدم، بدو بدو رفتم بالا... نرسیده بود...
منتظر بودم... عقربه های ساعت حرکت می کردند...
تیک تاک تیک تاک...
و من همچنان منتظر بودم، زمان می گذشت ترس تمام وجودمو به خودش گرفته بود، دیر کرده بود. می خواستم برم بیرون که صدای پاش اومد؛ دلم گواهی داد که خودشه... از پله ها می یومد بالا و من صدای پاهاشو می شمردم...
یک، دو، سه... چهارده، پانزده...
و بالاخره آخرین پله، اومد...
پا شدم... مهربون بود، مثل همیشه...
مرتب و تمیز... برق می زد
اون لحظه بود که فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود...
جامه ای تیره رنگ و براق زیبایی اش را دو چندان کرده بود...
منو نمی دید... من می دیدمش، حسم نمی کرد من حسش می کردم...
حرف می زد و من نگاه می کردم... ازم دور بود... سرد بود... ولی من شاد بودم...
شکایتی نداشتم. دوست داشتم تا صبح همینجوری خیره شم تو چشماش...
دوست داشتم بخنده و من تماشا کنم، وقتی می خنده دو تا چاله می یوفته رو صورتش که شیرینترش می کنه...
عاشق خنده هاشم...
و امروز هم برام شیرین بود... مثل خواب...
فاصله ی زیادی نداشتیم، نزدیک ام بود ولی دور...
ولی...
دور بود اما نزدیک.

امضاء: ناهید نوری

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1390ساعت 1:54  توسط ناهید نوری  |