هول و هوش سه بود، دلم بسی تنگ...
بارون نم نم می یومد،سرد بود.
سوار اتوبوس شدم، حرکت کرد. بیرون و نگاه می کردم، ذهنم پر بود از علامت سوالایی که هنوز جوابی براشون نداشتم. شایدم جرات جواب دادن رو نداشتم... نمی دونم!!!
اتوبوس می رفت و من همچنان خیره به آدمای بیرون و غرق در افکارم بودم...
رسیم، تو ایستگاه پیاده شدم.
نقل های ریز ریز بارون رفته رفته شدیدتر می شد، دلم برا زیر بارون راه رفتن و خیس شدن تنگ شده بود... حسابی خیس شدم...
همه تندتند قدم برمیداشتن، ترس از خیس شدن وادارشون کرده بود که هر کدوم دنبال سقفی برا خیس نشدن باشن، شاید بارونو دوست داشتن ولی نمی خواستن خیس شن!!!
من همچنان قدم می ذاشتم، گاهی تند تند، گاهی آروم آروم... دوست داشتم بالا رو نگاه کنم و به خدا دست تکون بدم و بگم خوب خیسمون کردیااا، یکی طلبت... ولی نقل ها نمی زاشتن سرم و بگیرم بالا...
خوشحال بودم، آب از رو بینیم می چکید پایین و من تماشاش می کردم، چکه چکه چکه...
رسیدم، بدو بدو رفتم بالا... نرسیده بود...
منتظر بودم... عقربه های ساعت حرکت می کردند...
تیک تاک تیک تاک...
و من همچنان منتظر بودم، زمان می گذشت ترس تمام وجودمو به خودش گرفته بود، دیر کرده بود. می خواستم برم بیرون که صدای پاش اومد؛ دلم گواهی داد که خودشه... از پله ها می یومد بالا و من صدای پاهاشو می شمردم...
یک، دو، سه... چهارده، پانزده...
و بالاخره آخرین پله، اومد...
پا شدم... مهربون بود، مثل همیشه...
مرتب و تمیز... برق می زد
اون لحظه بود که فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود...
جامه ای تیره رنگ و براق زیبایی اش را دو چندان کرده بود...
منو نمی دید... من می دیدمش، حسم نمی کرد من حسش می کردم...
حرف می زد و من نگاه می کردم... ازم دور بود... سرد بود... ولی من شاد بودم...
شکایتی نداشتم. دوست داشتم تا صبح همینجوری خیره شم تو چشماش...
دوست داشتم بخنده و من تماشا کنم، وقتی می خنده دو تا چاله می یوفته رو صورتش که شیرینترش می کنه...
عاشق خنده هاشم...
و امروز هم برام شیرین بود... مثل خواب...
فاصله ی زیادی نداشتیم، نزدیک ام بود ولی دور...
ولی...
دور بود اما نزدیک.